عشق؛
           راستی؛
  پاکی؛
               درستی؛
حقیقت؛
                      واقعیت
؛
همین حقْ که فرای هر باور و کاغذ‌پاره‌م می‌نویسم؛
همین هوْ که مدام ذکرش می‌کنم؛
همین دم که هی می‌زنم؛
این‌ها چی‌ست‌ا‌ند؟
و آیا هست‌اند؟

بن‌بست!

پس از راهی کج و پیچ و گم؛
اینک جاده‌یی بن‌بست!
اینک نگاه، مانع‌ش دیواری‌ست!
اینک دیوار، آواری‌ست!
اینک بر قلبْ رپ‌رپه‌ی طبل توخالی‌ی باورها!
به این‌ها و به‌آن‌ها!
به این خیل چیستان‌ها!
به آن حجم داستان‌ها!
هی گوش می‌رود سوی نیوشیدن این‌دستی‌ها!
هی چشم می‌دود سوی نگریدن آن‌دستی‌ها!
بالا‌دستی‌ها و پایین‌دستی‌ها!
بالا و بلندی‌ها؛ زیر و پستی‌ها!
هی از چاله رهیدن‌ها و به سر، چاه دیدن‌ها!
هی فرا از چاه‌ها و هی فرو به مردْآب‌ها!

هی سکوت و هی آه‌ها!

وینک صدای زارزار زنجیری‌ی زنجره‌ی عقل
بر آیینه‌ی پر‌زنگار و پر‌زنگ قلب!
که این به آن طعن بی‌شعوری می‌زند
و آن به این نفرین منطق!
و چشم‌ها- این رسولان خوش‌باور ِ
دیدارها
و بیدارها
و قسم‌به‌نگاه‌ها؛
تنها کارشان فقط هق‌ْهق!
اینک؛ تو در میان و منْ عاشق- شاید عاشق!
تو! عقل و منطق!
حاکم باش این محکمه‌ی محتوم را!
به ضرب پتک تو بر میز ذهن من؛
بگو آغازیدن بازی‌ی هلاک مرا؛
من، قلب و دل!
بکوب پتک‌ت را!

آه!

صدای هم‌ْهمه‌ی رمه‌وار مردم ِ
خرده‌عقل
و برده‌شرم می‌آید،
در جای‌گاه تماشای قضاوت تاریخی‌ی عقل و قلب!
به ضرب پتک حاکم بر ذهن من؛
چرخ بی‌چرخ‌ْدنده‌ی نادایره‌ی حکمت؛
چرخش کج‌دار و پیچ؛
کژ و مژ؛
ناکوک و گیج خویش را آغاز می‌کند